ایده آل گرایی - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:19
عزیزترینم تو ذره ذره رشد میکنی و بزرگ میشوی و من تند تند کیف میکنمانگار همین دیروز بود خاطره زیبای میلادت را نثارم کردی و حالا تو داری کم کم سه ماهه میشویگاهی دلم میگیرد از زود بزرگ شدنت.نمیدانم انگار خیلی کارها هست که باید برای داشتنت انجام دهم و همیشه نگران آنها هستم.این روزها تقریبا تمام وقتم را ...
کرونا - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:19
چند وقت یکبار نیاز به نوشتن در من غوغا میکندو تا ننویسم این حس مرا رها نمی کنداین روزهای کرونایی بر تمام جوانب زندگیمان تاثیر گذاشته است.سخت ترین قسمتش آن که بدون این که عزیزانی را ببینی از دستشان می دهیاول که مادر بزرگ رفت و تمام خاطرات زیبا و دوست داشتنی کودکی ام را با خود بردبعد دایی ابراهیم و هم...
ضعف - تاریخ: 1398/10/16 ساعت: 4:16
زندگی چقدر بالا و پایین داردحس ضعف در برابر عشقِ، این روزهایم را دوست ندارمکاش فقط تلاقی هورمونهای لعنتی باشد و بس۱۴دی۹۸
دفترجدید - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 21:01
این روزها که از حضور تو در وجودم شدیدا سرمست و خوشحالم مشکلاتی هم سر کار برام به وجود میاد.xa0شاید بهتر باشه اسمش رو مشکل نزارم اما انگار این جا به راحتی میشه از وجود یه مادر سو استفاده کرد. از وقتی فهم
دخترم - تاریخ: 1398/8/1 ساعت: 21:01
این روزها در کنار تو بهترین تجربه های مادری ام را مزه مزه میکنمآه که چه چیزهای بزرگی به من میدهی و من بابت ثانیه هایش خدا را سپاس گویم26شهریور 98
نفس - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 21:57
کودکم هر روز بیشتر در من جان میگیری و به من بیشتر جان میدهی و من که سرشار از خوشبختی و خوشحالی حضور تو ام...روزهای خوبی داریم. خوب که واژه کوچکی است. روزهایی پر از رایحه زندگی داریم. ثمره عشق من و باب
یکشنبه - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 21:57
امروز از صبح که بیدار شدم عصبی هستمافکار منفی این یکشنبه های کذایی در سرم عجیب مانور می دهند.هی با خودم کلنجار میرم و توجیحشان میکنماما هر یکشنبه که می گذرد من تا یکشنبه دیگر باید مدام خودم را آرام کنمخوب فهمیدم که ادای روشنفکرها را در می آوردم. من پای عمل که رسید هیچ در چنته ندارم!همانقدر حساس و حس...
انتقال - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
بالاخره روز موعود ما هم فرا رسید دو روز دیگر یعنی سه شنبه 22 آبان 97 وقت ورود تو به وجودم است...قرار است بیایی به وجودم و بشوی تمام زندگی ما مدام دارم برایت قدر می خوانم و یاسین...که ظهور کنی در عشقما
مهمون کوچولو ها - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
مهمون کوچولو های من امروز همراه با من به خونه اومدید چه حس خوبی دادید به من و بابایی موقع انتقال قلبم داشت از جا در می اومد ولی همین که اومدید توی بدنم آرامش عجیبی همه وجودم رو پر کرد. ممنون که کنارم
انتظار سخت - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
این روزها اونقدر ها هم که فکر میکردم سخت نگذشت. اما امان از این یک ساعت انتظار امروز روز موعود است 14 روز بعد از حضور شماها در وجودم صبح ساعت 6.30 آزمایشگاه بودیم و آزمایش دادیم ساعت 10.30 همه چیز معلوم می شود من و بابایی مضطربیم بابایی دیشب کمی ترسیده بود ولی امروز هر دو خوب خوب بودیم و من امیدوارت...
تاخیر - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
از آزمایشگاه زنگ زدند گفتند جواب 12.30 آماده است سخت ترین لحظات زندگی است. 6آذر97
مثبت شدم - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
xa0جواب حتی 12.30 هم آماده نشد و به ساعت دو کشید در سرویس بهداشتی بودم از آزمایشگاه تماس گرفتند خواستند نتیجه را به واتس اپ بفرستند قلبم شروع بع تپیدن کرد نفهمیدم چطور به اینترنت وصل شدم و چطور واتس اپ
خبر خوش - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
حالا داریم کم کم آرام تر میشیم کم کم باید هضم کرد این همه خوشحالی یکجا را کیک خریدیم و بادکنک با تم قرمز مادر بزرگ پدربزرگت هم باید بداند داریم لحظه شماری می کنیم برای خبر دادن به آنها از قبل خاله جان
بتای دوم - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
مرحله بعدی آزمایش دوم بعد از 48 است امروز رفتیم آزمایش خیال هر دویمان تخت تخت بود ولی ناگهان از خواب پریدیم که جوابش را چک کنیم خدارو شکر همه چیز مرتب و عالی پیش میرود. بتا 1867 شد. و این مطابق با انتظارمان بود. یعنی دو برابر شدن بتا فقط روزی هزار بار شکرش می گوییم. 8آذر97 xa0
دوستان - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
امشب با دوستانمان به تئاتر رفتیم علی رغم میل باطنی من و فقط به خاطر خوشحالی بیش از اندازه بابایی خبر آمدنت را به دوستانمان دادیم کمی استرس گرفتم ولی بابایی آخر شب کلی با من صحبت کرد و الان بهترم دوردانه مواظب خودت باش خدا هم مواظب من و تو هست xa0 xa09آذر97
حضور تو - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
دوردانه با حضورت عجیب همه مان را خوشحالم کردی مامان جان هر روز زنگ میزند و می گوید «چقدر خوشحالیم ها» بابا بزرگت دیروز یک مرتبه زنگ زد و حالم را پرسید. دلش هوای تو را کرده بود. بابایی که دیگر نگو..در پوست خود نمی گنجد.چند روز پیش حسابی برایت مغز و میوه و تقویتی خریده...و یکسره دارد به من می خوراند. ...
افکار منفی - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
درست همین روزهایی که باید از وجود این هدیه بزرگ در وجودم سراسر خوشحالی باشم درست در همین زمانی که آرزوی دو ساله ام بعد از آن همه سختی و رنج به تحقق پیوسته است برای خودم ناراحتی و نگرانی و غصه می تراشم
باختم - تاریخ: 1397/2/17 ساعت: 20:03
من هنوز منتظرمو باختن رو بیش از پیش تجربه میکنم!3اردیبهشت97Let's block ads! (Why?)
عمل - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 1:19
طفلی به خاطر تو زیر تیغ جراحی هم رفت دلم برای خودمان و این همه تلاش می سوزد کاش که بیایی و خستگی و این روزها را از تنمان بیرون کنی پ.ن: روز سخت و پر استرس بود ولی خداروشکر خوب تموم شد.پس از 4 ساعت انتظار پشت اتاق عمل همین که تو را دیدم، شروع دوباره زندگی ام بود. 24 آبان 96
بیا - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 4:54
آه که چه روزهای عذاب آوری را تحمل میکنم چه زجری که من این روزها تنهایی می کشم و درون وجود خود سر به در و دیوار می کوبم اما راه نجاتی نیست نه که نباشد تنها تو راه نجات منی بیا و مرا از این برزخ عذاب آور برهان همه وجود من! 18 مهر96

برچسب‌های مرتبط

to man 1 jar | ماشین جک | ماشین برلیانس | ماشین عروس | ماشین حساب | ماشین دنا | ماشین سازی تبریز | ماشین ظرفشویی بوش | ماشین بازی | ماشین لباسشویی