سنگ
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
بالاخره خونه رو سنگ کردیم چک پاس شد غرض ها تموم شد و در یک آرامش نسبی هستیم به شکر خدا زندگی به کام است و یار هست و عشق در سفره پول هم اضافه شود که دیگر معرکه:) خدایم شکرت به خاطر تمام داشته هایم
دلا گرفته
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
کوچه ها تاریکن دلا گرفته... از صبح این آهنگ به دهانم مهر زده و یکسره تکرار می شود دوباره دارم به لاک خودم فرو می روم سه چهار روز بیشتر تا عید نیامده و من اصلا خوشحال نیستم شاید خوشحال شوم نمی دانم هر چه هست حس بدی است که در من در جریان است کلافه این روزهایم! xa0
چتر
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
نمی دانم دست خودم نیست ولی متنفر می شوم از آدمهایی که زیر باران چتر به دست می گیرند همانقدر که از مردک علاف خیابانیِ وحشتناک دیروزی متنفرم این همکار میز بغلیم که چترش را به دیوار تکیه داده تا خشک شود را نمی توانم ندید بگیرم xa0 xa0 xa0
همکار
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
همکار ساده ای دارم امروز در اولین روز کاری در سال جدید بعد از این که سلام کرد گفت دلمون تنگ شده بابا و چقدر این جمله چسبید بی هیچ حس خاص تعریف شدنی گاهی حتی بی عشق هم می چسبد بعضی از محبت های ساده xa0
کتاب، تو، پول
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
کتاب، نوشتن، دیدن، فکر کردن، سر خم کردن جلوی این و آن برای روزی در کنار درس سپری کردن، پول و کار و .... از این قبیل چیزهای دم دستی، این روزها شده اند زندگی. دم دستی که می گویم نه که راحت باشند، نه! سطحی هم که نمی شود گفت! یکجور روزمرگی شاید پشت واژه اش پنهان است. ولی لذت دارد...این روزها کتاب چه لذت...
دیگری
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
دلم را به درد آورده اند اینها.دلی را که هیچ وقت برایشان غیر از خیر نخواسته است. نمی دانم چه می شود که آدمهایی نظیر همکار سابقم یا این به اصطلاح قوم و خویشانم و یا آن همسایه نازنینم اینگونه خواندندم. درست این سه دسته ای که جز احترام چیزی بینمان نبوده و نیست. از هرچه خبر نداشته باشم از قلبم که بی خبر ...
تولدم
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
در حال لود شدن می باشم sh is loading... دو روز دیگر مجددا متولد می شود از این متولد شدن های سنتی تولدم را دوست دارم از این بزرگ تر شدن را نه! xa0
ایرانم
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 1:52
بعد از بازگشت از یه سفر خوب به جای اینکه کلی انرژی داشته باشم کلی حسرت و دلتنگی و نا امیدی، اون هم به صورت یک شبه تو دلم خونه کرده همیشه احساس می کردم به یکسری دست های بزرگ با روح بزرگ نیاز هست تا بشه ایران و این مردم رو نجات داد اما خیلی بده که حالا دیگه این امید در من ته کشیده است! که هیچ دست بزرگ...