جریان پنهان

متن مرتبط با «دیگری جز تو مرا» در سایت جریان پنهان نوشته شده است

حضور تو

  • نیلوبلاگ

    دوردانه با حضورت عجیب همه مان را خوشحالم کردی مامان جان هر روز زنگ میزند و می گوید «چقدر خوشحالیم ها» بابا بزرگت دیروز یک مرتبه زنگ زد و حالم را پرسید. دلش هوای تو را کرده بود. بابایی که دیگر نگو..در پوست خود نمی گنجد.چند روز پیش حسابی برایت مغز و میوه و تقویتی خریده...و یکسره دارد به من می خوراند. خلاصه حضورت عجیب همه جا را تغییر داده. قربان بودنت بشوم که اینقدر عزیزی 13 آذر97...

    ادامه مطلب
  • من...تو...او(7)

  • نیلوبلاگ

    صبح ها از خانه تا اداره تمام مدت، سر کارموقع غذا خوردن به وقت تعریف خاطراتِ این همکار کنار دستی ام عصر از اداره تا خانه هنگام چرت نیم روزی ام شب پای تلویزیون و میز شام و دوباره صبح، هنوز پلک باز نکرده... لحظه ای از فکرم جدا نمی شوی! چرا اینطور شده ام!؟ 3اردیبهشت96 ...

    ادامه مطلب
  • من...تو...او (1)

  • نیلوبلاگ

    هنوز چیزی در من شکل نگرفته است و قرار هم نیست شکل بگیرد اما درب آزمایشگاه که رسیدم به تو فکر میکردم... به تو که اگر به وجودم اضافه شوی چه خواهد شد! به خودم که چگونه شوم تا تو تمامِ من باشی که تو کامل باشی هنوز نیستی اما چقدر این روزها به من انرژی می دهی حضور نداری و اینهمه در رگ و خون و فکر و احساسم جاری شده ای... کاش بشود که باشی! تویی که از آن منی! 26آبان95...

    ادامه مطلب
  • کتاب، تو، پول

  • نیلوبلاگ

    کتاب، نوشتن، دیدن، فکر کردن، سر خم کردن جلوی این و آن برای روزی در کنار درس سپری کردن، پول و کار و .... از این قبیل چیزهای دم دستی، این روزها شده اند زندگی. دم دستی که می گویم نه که راحت باشند، نه! سطحی هم که نمی شود گفت! یکجور روزمرگی شاید پشت واژه اش پنهان است. ولی لذت دارد...این روزها کتاب چه لذتی دارد برایم...والبته تو که لذت ابدی من شدی. گویا کتاب که باشد و تو، همه چیز هست. البته که پول را نمیشود از تو و کتاب حذف کردم. این 1+2 است که معنایم می دهد. و چه ترسی دارد این. ترسی که این روزها فکرم را می خورد و مالیخولیایی ام کرده است. دارم مرتب خود را وادار می کنم به فکر...

    ادامه مطلب
  • دیگری

  • نیلوبلاگ

    دلم را به درد آورده اند اینها.دلی را که هیچ وقت برایشان غیر از خیر نخواسته است. نمی دانم چه می شود که آدمهایی نظیر همکار سابقم یا این به اصطلاح قوم و خویشانم و یا آن همسایه نازنینم اینگونه خواندندم. درست این سه دسته ای که جز احترام چیزی بینمان نبوده و نیست. از هرچه خبر نداشته باشم از قلبم که بی خبر نیستم. و خدا؛ که او هم از قلبم بی خبر نیست دیگر کم کم دارم فکر میکنم که نکند برخوردی از من اشتباه بوده که اینگونه کسی که تا امروز جز سلام و خداحافظ چیزی بینمان رد و بدل نشده، از دستم به ستوه آمده و هر چه دل تنگش می خواست نثارم کرد! قلبم درد می کند. آزرده شده ام. نمی ...

    ادامه مطلب
  • تولدم

  • نیلوبلاگ

    در حال لود شدن می باشم sh is loading... دو روز دیگر مجددا متولد می شود از این متولد شدن های سنتی تولدم را دوست دارم از این بزرگ تر شدن را نه! ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    to man 1 jar | کتاب پول تو جیبی | دیگری بزرگ | دیگری جز تو مرا | دیگری بزرگ لاکان | دیگری فیلم | دیگری در فلسفه | دیگری بزرگ لکان | دیگری مهدی رحمانی | دیگری درمن