
دوردانه با حضورت عجیب همه مان را خوشحالم کردی مامان جان هر روز زنگ میزند و می گوید «چقدر خوشحالیم ها» بابا بزرگت دیروز یک مرتبه زنگ زد و حالم را پرسید. دلش هوای تو را کرده بود. بابایی که دیگر نگو..در پوست خود نمی گنجد.چند روز پیش حسابی برایت مغز و میوه و تقویتی خریده...و یکسره دارد به من می خوراند. خلاصه حضورت عجیب همه جا را تغییر داده. قربان بودنت بشوم که اینقدر عزیزی 13 آذر97...
ادامه مطلب
صبح ها از خانه تا اداره تمام مدت، سر کارموقع غذا خوردن به وقت تعریف خاطراتِ این همکار کنار دستی ام عصر از اداره تا خانه هنگام چرت نیم روزی ام شب پای تلویزیون و میز شام و دوباره صبح، هنوز پلک باز نکرده... لحظه ای از فکرم جدا نمی شوی! چرا اینطور شده ام!؟ 3اردیبهشت96 ...
ادامه مطلب
هنوز چیزی در من شکل نگرفته است و قرار هم نیست شکل بگیرد اما درب آزمایشگاه که رسیدم به تو فکر میکردم... به تو که اگر به وجودم اضافه شوی چه خواهد شد! به خودم که چگونه شوم تا تو تمامِ من باشی که تو کامل باشی هنوز نیستی اما چقدر این روزها به من انرژی می دهی حضور نداری و اینهمه در رگ و خون و فکر و احساسم جاری شده ای... کاش بشود که باشی! تویی که از آن منی! 26آبان95...
ادامه مطلب
کتاب، نوشتن، دیدن، فکر کردن، سر خم کردن جلوی این و آن برای روزی در کنار درس سپری کردن، پول و کار و .... از این قبیل چیزهای دم دستی، این روزها شده اند زندگی. دم دستی که می گویم نه که راحت باشند، نه! سطحی هم که نمی شود گفت! یکجور روزمرگی شاید پشت واژه اش پنهان است. ولی لذت دارد...این روزها کتاب چه لذتی دارد برایم...والبته تو که لذت ابدی من شدی. گویا کتاب که باشد و تو، همه چیز هست. البته که پول را نمیشود از تو و کتاب حذف کردم. این 1+2 است که معنایم می دهد. و چه ترسی دارد این. ترسی که این روزها فکرم...
ادامه مطلب
در حال لود شدن می باشم sh is loading... دو روز دیگر مجددا متولد می شود از این متولد شدن های سنتی تولدم را دوست دارم از این بزرگ تر شدن را نه! xa0...
ادامه مطلب