چند وقت یکبار نیاز به نوشتن در من غوغا میکند
و تا ننویسم این حس مرا رها نمی کند
این روزهای کرونایی بر تمام جوانب زندگیمان تاثیر گذاشته است.
سخت ترین قسمتش آن که بدون این که عزیزانی را ببینی از دستشان می دهی
اول که مادر بزرگ رفت و تمام خاطرات زیبا و دوست داشتنی کودکی ام را با خود برد
بعد دایی ابراهیم و همه شب بیداری ها و خنده های قاه قاهِ از ته دلمان، پاسور بازی کردن های تا سحر و کیف و کوکمان را با خود برد
و به فاصله دو هفته بعد دایی جواد بی آکه مدت ها دیده باشمش با یک عمر خانه نشینی و حسرت رفت!
درست از اسفند 98 که قرنطینه را آغاز کردیم دیگر من هرگز مادربزرگ و دایی هایم را نخواهم دید!
این درد ها را که در دلمان تلنبار کنیم و دم بر نزنیم
اقتصاد و وضعیت بحرانی این روزهای کشور به ظاهر عزیزمان خودنمایی می کند که دست به هر چه می زنیم خاکستر میشود!
تازه از همه اینها جان سالم به در ببریم کرونای منحوس صورت به صورتمان ایستاده است...
خلاصه که روزهای هیجان انگیزی را سپری میکنیم
و اصلا نمیدانم این روزهای جز زندگیمان محسوب میشود یا خیر
ولی دوست تر دارم که بعدها این روزها را خدا برایمان جبرانی بزند!
6مهر99
جریان پنهان...ما را در سایت جریان پنهان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5