کم کم باید هضم کرد این همه خوشحالی یکجا را
کیک خریدیم و بادکنک با تم قرمز
مادر بزرگ پدربزرگت هم باید بداند
داریم لحظه شماری می کنیم برای خبر دادن به آنها
از قبل خاله جانت را با نقشه از پیش تعیین شده به خانه مامان بزرگت کشاندم
می خواستم همه باشند
روی کیک نوشتیم« مامان و بابا شدیم»
کیک و بادکنک ها را برداشتیم و بردیم در خانه شان
در که باز شد مامان و بابا هر دو شوک زده نگاه می کردند که چه خبر شده
روی کیک را خواندند
وای که چه لحظه ای بود برای مامان بزرگ جانت
دوردانه فیلمش را دارم. حتما بعدا نشانت خواهم داد. از خوشحالی، گریه و ماچ و بغل بود فقط. مادربزرگت واقعا از مدار خارج شده بود. نمیتوانستیم کنترلش کنیم. همان وسط سجده شکر به جا آورد. وای که فکر نمی کردم اینهمه خوشحال شود.
عجب روزی برایمان ساختی دوردانه
وای که تو چه نعمتی هستی
خدا را صد ها هزار بار شکر
6آذر97
جریان پنهان...ما را در سایت جریان پنهان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54