جریان پنهان

متن مرتبط با «همکاری ایران و اسرائیل» در سایت جریان پنهان نوشته شده است

کرونا

  • نیلوبلاگ

    چند وقت یکبار نیاز به نوشتن در من غوغا میکندو تا ننویسم این حس مرا رها نمی کنداین روزهای کرونایی بر تمام جوانب زندگیمان تاثیر گذاشته است.سخت ترین قسمتش آن که بدون این که عزیزانی را ببینی از دستشان می دهیاول که مادر بزرگ رفت و تمام خاطرات زیبا و دوست داشتنی کودکی ام را با خود بردبعد دایی ابراهیم و همه شب بیداری ها و خنده های قاه قاهِ از ته دلمان، پاسور بازی کردن های تا سحر و کیف و کوکمان را با خود بردو به فاصله دو هفته بعد دایی جواد بی آکه مدت ها دیده باشمش با یک عمر خانه نشینی و حسرت رفت!درست از اسفند 98 که قرنطینه را آغاز کردیم دیگر من هرگز مادربزرگ و دایی هایم را نخواهم دید!این درد ها را که در دلمان تلنبار کنیم و دم بر نزنیماقتصاد و وضعیت بحرانی این روزهای کشور به ظاهر عزیزمان خودنمایی می ...

    ادامه مطلب
  • مهمون کوچولو ها

  • نیلوبلاگ

    مهمون کوچولو های من امروز همراه با من به خونه اومدید چه حس خوبی دادید به من و بابایی موقع انتقال قلبم داشت از جا در می اومد ولی همین که اومدید توی بدنم آرامش عجیبی همه وجودم رو پر کرد. ممنون که کنارم ...

    ادامه مطلب
  • خبر خوش

  • نیلوبلاگ

    حالا داریم کم کم آرام تر میشیم کم کم باید هضم کرد این همه خوشحالی یکجا را کیک خریدیم و بادکنک با تم قرمز مادر بزرگ پدربزرگت هم باید بداند داریم لحظه شماری می کنیم برای خبر دادن به آنها از قبل خاله جان...

    ادامه مطلب
  • بتای دوم

  • نیلوبلاگ

    مرحله بعدی آزمایش دوم بعد از 48 است امروز رفتیم آزمایش خیال هر دویمان تخت تخت بود ولی ناگهان از خواب پریدیم که جوابش را چک کنیم خدارو شکر همه چیز مرتب و عالی پیش میرود. بتا 1867 شد. و این مطابق با انتظارمان بود. یعنی دو برابر شدن بتا فقط روزی هزار بار شکرش می گوییم. 8آذر97 ...

    ادامه مطلب
  • دوستان

  • نیلوبلاگ

    امشب با دوستانمان به تئاتر رفتیم علی رغم میل باطنی من و فقط به خاطر خوشحالی بیش از اندازه بابایی خبر آمدنت را به دوستانمان دادیم کمی استرس گرفتم ولی بابایی آخر شب کلی با من صحبت کرد و الان بهترم دوردانه مواظب خودت باش خدا هم مواظب من و تو هست 9آذر97...

    ادامه مطلب
  • حضور تو

  • نیلوبلاگ

    دوردانه با حضورت عجیب همه مان را خوشحالم کردی مامان جان هر روز زنگ میزند و می گوید «چقدر خوشحالیم ها» بابا بزرگت دیروز یک مرتبه زنگ زد و حالم را پرسید. دلش هوای تو را کرده بود. بابایی که دیگر نگو..در پوست خود نمی گنجد.چند روز پیش حسابی برایت مغز و میوه و تقویتی خریده...و یکسره دارد به من می خوراند. خلاصه حضورت عجیب همه جا را تغییر داده. قربان بودنت بشوم که اینقدر عزیزی 13 آذر97...

    ادامه مطلب
  • من...تو...او(7)

  • نیلوبلاگ

    صبح ها از خانه تا اداره تمام مدت، سر کارموقع غذا خوردن به وقت تعریف خاطراتِ این همکار کنار دستی ام عصر از اداره تا خانه هنگام چرت نیم روزی ام شب پای تلویزیون و میز شام و دوباره صبح، هنوز پلک باز نکرده... لحظه ای از فکرم جدا نمی شوی! چرا اینطور شده ام!؟ 3اردیبهشت96 ...

    ادامه مطلب
  • هشت روز

  • نیلوبلاگ

    غصه دارم دلم گریه با صدای بلند بلند می خواهددلم گرفته است و گویی عذاب تمام عالم بر سرم خراب شده است امید بیش از اندازه هم با تحملم سازگار نیست چطور باید 8 روز دیگر صبر کنم! 25 اردیبهشت 96 ...

    ادامه مطلب
  • شش روز

  • نیلوبلاگ

    دوباره روز شمار زجر آور من شروع شده است چند موی سفید به سرم اضافه شده استو فکرم عجیب درد میکند خدایا انتظارم را به همین شش روز ختم کن که دیگر بریده ام! آمین 26 تیر 96 ...

    ادامه مطلب
  • من...تو...او (1)

  • نیلوبلاگ

    هنوز چیزی در من شکل نگرفته است و قرار هم نیست شکل بگیرد اما درب آزمایشگاه که رسیدم به تو فکر میکردم... به تو که اگر به وجودم اضافه شوی چه خواهد شد! به خودم که چگونه شوم تا تو تمامِ من باشی که تو کامل باشی هنوز نیستی اما چقدر این روزها به من انرژی می دهی حضور نداری و اینهمه در رگ و خون و فکر و احساسم جاری شده ای... کاش بشود که باشی! تویی که از آن منی! 26آبان95...

    ادامه مطلب
  • کتاب، تو، پول

  • نیلوبلاگ

    کتاب، نوشتن، دیدن، فکر کردن، سر خم کردن جلوی این و آن برای روزی در کنار درس سپری کردن، پول و کار و .... از این قبیل چیزهای دم دستی، این روزها شده اند زندگی. دم دستی که می گویم نه که راحت باشند، نه! سطحی هم که نمی شود گفت! یکجور روزمرگی شاید پشت واژه اش پنهان است. ولی لذت دارد...این روزها کتاب چه لذتی دارد برایم...والبته تو که لذت ابدی من شدی. گویا کتاب که باشد و تو، همه چیز هست. البته که پول را نمیشود از تو و کتاب حذف کردم. این 1+2 است که معنایم می دهد. و چه ترسی دارد این. ترسی که این روزها فکرم را می خورد و مالیخولیایی ام کرده است. دارم مرتب خود را وادار می کنم به فکر...

    ادامه مطلب
  • تولدم

  • نیلوبلاگ

    در حال لود شدن می باشم sh is loading... دو روز دیگر مجددا متولد می شود از این متولد شدن های سنتی تولدم را دوست دارم از این بزرگ تر شدن را نه! ...

    ادامه مطلب
  • ایرانم

  • نیلوبلاگ

    بعد از بازگشت از یه سفر خوب به جای اینکه کلی انرژی داشته باشم کلی حسرت و دلتنگی و نا امیدی، اون هم به صورت یک شبه تو دلم خونه کرده همیشه احساس می کردم به یکسری دست های بزرگ با روح بزرگ نیاز هست تا بشه ایران و این مردم رو نجات داد اما خیلی بده که حالا دیگه این امید در من ته کشیده است! که هیچ دست بزرگ و هیچ روح بزرگی حتی نمی تواند کار ساز باشد گندی که به این خاک پاک زده شده است را با هیچ غسلی نمی توان تطهیر کرد! دلم برای خودمان...مردممان ...خاکمان...دلم برای این روزها می سوزد... کاش عمرم یاری کند و بخوانم تاریخ کثیف این روزها !...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    to man 1 jar | کتاب پول تو جیبی | تولدم مبارک | تولدم نزدیکه | تولدم مبارک نیست | تولدمه سلامتی پدرم | تولدت مبارک | تولدمه ولی | تولدمه ولی تنهام | ایران موزیک